این سخن را از پزشکی اوستاد
یک زمان بشنیدم و دارم به یاد
او پزشک مغز و اعصاب و روان
بود و در دارالمجانین آن زمان
گفت با ماشین خود یک ماه پیش
رفته بودم در محلّ کار خویش
کرده بودم همچو ایّامِ دگر
پارک ماشین گوشه ای دور از نظر
موقع برگشتنم دارم به یاد
چشم من بر مرد مجنونی فتاد
جنب ماشین خفته در طرف یمین
چرخی از آن هم فتاده بر زمین
چرخی از ماشین ز جایش باز بود
مرد مجنون هم به خواب ناز بود
دیدم آن جز چرخ چیزی بیش نیست
مهره های چرخ جای خویش نیست
مانده بودم هم چنان حیران به جای
گیج و سرگردان منِ بی دست و پای
مَردِ مجنون ناگهان از جای جست
چشم را مالید و در جایش نشست
کرد از روی ادب آنگه سلام
گفت من دیوانه ام نامم غلام
گفتم این تخریب آیا کار توست
حاصلِ چرخاندنِ آچارِ توست
گفت نی، پرسیدم آیا چار پیچ
را ندیدی این طرف ها؟ گفت هیچ
بعد از آن پرسید حین گفتگو
از چه حالا رفته ای در خود فرو؟
گفتم چون مُهره ها نبود، کنون
گر ببندم چرخ را ، آید برون
گفت کن یک مهره از هر چرخ باز
با سه پیچ آنگاه کارش را بساز
تا از آن مجنون شنیدم این سخن
شرمم آمد از شعور خویشتن
تا از آن مجنون شنیدم این کلام
در کمال عجز گفتم ای غلام
خویشتن را از چه مجنون خوانده ای
از چه در دارالمجانین مانده ای
گفت از این دیوانه بشنو حرف راست
دان که فرق اندکی در بین ماست
من که با حکم تو این جا زیستم
چون تو باشم، لیک احمق نیستم
یزد ۱۳۸۵/۸/۱۵
