Menu

باران

 

 

اَبرِ بی پایانی از تبخیرِ آب

شد پدید از بحر و تفِّ آفتاب

بود چندی در هوا آن آب پاک

تا که شد باران و آمد سویِ خاک

از وجودش جوی ها آمد پدید

جوی ها شد نهر و سیلاب شدید

سیل با جوش و خروش بی حساب

سوی مشرق ره سپردی با شتاب

زین خروش و غلطش اندر بین راه

امر بر سیلاب گشتی اشتباه

گفت با خود پهنه عُمّان منم

این منم، دریای بی پایان منم

بود آن سیلاب در بحر غرور

غرق و ناگه بحر پیدا شد ز دور

خیره شد بر عرض دریا چشم سیل

چشم بست و سوی دریا کرد میل

شد خموش و سست شد پایش ز بیم

کرد آن دم درکِ معنای عظیم

گفت با دریا بگو من کیستم

از کجایم وز چه ام ، از چیستم

من که در سر داشتم عزم رحیل

از چه گشتم در وجودت مستحیل

گفت دریا گر نبودت سیر و گشت

می شدی مُرداب و گندابی به دشت

چون تحرّک بودت و راه درست

بازگشتی لاجرم جای نخست

نعرهِ خود خواهیت تا شد خموش

آن زمانت بانگ حق آمد به گوش

خویش را تا خُرد دیدی و حقیر

کردی آنگه درکِ معنایِ کبیر

تو منی امّا نه در حال مَنّی

گر منیّت باشدت اهریمنی

بس بزرگ است آن که این دریا از اوست

پیش و پس بالا و پایین زیر و روست

خواهی ار بینیش، اندر خود نگر

خویش را بین معرفت داری اگر

هر چه بینی او و بر وجه نکوست

او بود من او بود تو اوست اوست

یزد ۱۳۸۳/۱۱/۱۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *