اَبرِ بی پایانی از تبخیرِ آب
شد پدید از بحر و تفِّ آفتاب
بود چندی در هوا آن آب پاک
تا که شد باران و آمد سویِ خاک
از وجودش جوی ها آمد پدید
جوی ها شد نهر و سیلاب شدید
سیل با جوش و خروش بی حساب
سوی مشرق ره سپردی با شتاب
زین خروش و غلطش اندر بین راه
امر بر سیلاب گشتی اشتباه
گفت با خود پهنه عُمّان منم
این منم، دریای بی پایان منم
بود آن سیلاب در بحر غرور
غرق و ناگه بحر پیدا شد ز دور
خیره شد بر عرض دریا چشم سیل
چشم بست و سوی دریا کرد میل
شد خموش و سست شد پایش ز بیم
کرد آن دم درکِ معنای عظیم
گفت با دریا بگو من کیستم
از کجایم وز چه ام ، از چیستم
من که در سر داشتم عزم رحیل
از چه گشتم در وجودت مستحیل
گفت دریا گر نبودت سیر و گشت
می شدی مُرداب و گندابی به دشت
چون تحرّک بودت و راه درست
بازگشتی لاجرم جای نخست
نعرهِ خود خواهیت تا شد خموش
آن زمانت بانگ حق آمد به گوش
خویش را تا خُرد دیدی و حقیر
کردی آنگه درکِ معنایِ کبیر
تو منی امّا نه در حال مَنّی
گر منیّت باشدت اهریمنی
بس بزرگ است آن که این دریا از اوست
پیش و پس بالا و پایین زیر و روست
خواهی ار بینیش، اندر خود نگر
خویش را بین معرفت داری اگر
هر چه بینی او و بر وجه نکوست
او بود من او بود تو اوست اوست
یزد ۱۳۸۳/۱۱/۱۲
