باشد انگشتی به سویِ مَه دراز
تا نمایاند تو را مَه بر فراز
ماه را می بین و روشن شو، نه دست
دست نبود ماه، دستِ هر که هست
دیده ات گر خیره بر انگشت بود
از نگاه خود نخواهی برد سود
نیست عارف آنکه او مَه را ندید
خیره شد بر دست و صاحب را مرید
عارف آن باشد که جوید راه را
با سر انگشتی ببیند ماه را
بعد از آن گردد برای خلق باز
بهر ناآگاه انگشتش دراز
یزد ۱۳۸۳/۱۱/۱۱
