Menu

این کهکشان

این کاه کَشِ پیر کجا می برد این کاه

گُم کرده ره مقصدِ خود یا بود آگاه

 

اَنبانش شده کُهنه و بشکافته یا او

ریزد چو عزادار به فرقِ سرِ خود کاه

 

یا صاحبِ آن گاوِ زمین بر زَبَرِ شاخ

می دوشدش اندر ره و شیری شده این راه

 

یا نقشِ چَه افتاده بر آیینهِ شَبرنگ

آن لحظه که یوسف به سر افتاده در آن چاه

 

یا عکسِ عصایی ست که موسی زده بر نیل

تا امّت خود را برهاند ز بِزَنگاه

*

من ماتم و مَبهوت در این زاویهِ خاک

این نقش چه کس کرده بر این پردهِ افلاک

*

این کیست که افلاک بدین نظم معیّن

بنهاده به امرش ز سرِ ضابطه گردن

 

کرده ست چراغانی و بر سقفِ مُقَرنَس

آوریخته صد شاخهِ قندیل ملوّن

 

پیرِ خرد از پُرسشِ من واله و مبهوت

مانده ست و به درماندگیِ خود ندهد تن

 

ناگه دلم از عشق منوّر شد و آگاه

با این دِل آگاه شدم دست به دامن

 

دِل درسِ طمأنینه به من داد و مرا برد

چو موسیِ عمران به سویِ وادیِ اِیمَن

*

در خلوتِ آن سینه سینایِ دو صد چاک

الهام شد این گفته به گوشِ دلِ بی باک:

*

خالق شده در قالب مخلوق هویدا

در خویش نگر تا کُنی این گمشده پیدا

 

این وحدت و این کثرت و این دورِ تَسَلسُل

پیداست به هر ذرّه تو را در همه اعضا

 

با دیده ی حلّاج نگر تا که ببینی

در بَدوِ نظر پیکرِ واحد همه اشیا

 

آنگاه در آن پیکر واحد بنماید

خود را به تو آن جوهرهِ واحدِ یکتا

 

بشناس و بدان قَدر خود ای جزء و همی دان

جُزءِ تو به کُلّ وصل شود در پی تقوا

*

روح تو اگر تزکیه گردد و بِشد پاک

ملحق به خدا می شود آن روحِ فرحناک

*

یزد ۱۳۸۰/۱۰/۱۲

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *