دوستی با کمال و اصل و نسب
قهرمان شهیر و ملکِ ادب
مردِ میدانِ هر سخن پرداز
فارِسِ شعر فارسی و عرب
می درخشد در آسمان ادب
همچنان مهر و مه به روز و به شب
سخنش همچو قند تر شیرین
شربت شعر او چو شهد و رُطب
کوه آتشفشان ولی خاموش
مُهر سنگین مصلحت بر لب
*
اوست آری کنون چو شاعر طوی
معتکف در جوار شمس شموس
*
آن شنیدم که اندرین ایّام
بوده چندی ز درد ناآرام
عاقبت گشته آلت و دادست
آلت خویش با دو تخم حرام
دستِ جرّاج نابکاری و او
راحتش کرده از قعود و قیام
بعد از این ظلم، این چنین بیمار
دردِ دل کرده با خواصّ و عوام:
آه و افسوس و حسرتا که نشد
در عمل، حفظ بیضه اسلام
*
تخم پوکی فشانده ایم به دهر
تا چه روید؟ یکرد باید صبر
*
۱۳۷۶/۷/۲۷
