Menu

پلّه های آخر

ز عمر طی شده ده سال چون گذشت از شصت

نشست باز شد و ما شدیم بازنشست

 

چه گویمت که به هفتاد سال عمر دراز

چگونه دست قضا چشم و گوش عقل ببست

 

به بوی آن که به پیری دلم جوان ماند

به یاوه نقد جوانی برون شدم از دست

 

کنون نه هوشی و هواسی که سرکنم هشیار

نه جسم و جان که به میخانه رفته افتم مست

 

نه قدرتی که توانم علاج مرگ کنم

نه قوّتی که ز بندش برون توانم جست

 

گذشت عمر و جوانی به راه و زر و وبال

سلامتی و خوشی نیست درد و نکبت هست

 

شبی در آید و فردا خبر دهند به هم

کسان که دوش «جلالی» ز رنج و محنت رست

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *