ز عمر طی شده ده سال چون گذشت از شصت
نشست باز شد و ما شدیم بازنشست
چه گویمت که به هفتاد سال عمر دراز
چگونه دست قضا چشم و گوش عقل ببست
به بوی آن که به پیری دلم جوان ماند
به یاوه نقد جوانی برون شدم از دست
کنون نه هوشی و هواسی که سرکنم هشیار
نه جسم و جان که به میخانه رفته افتم مست
نه قدرتی که توانم علاج مرگ کنم
نه قوّتی که ز بندش برون توانم جست
گذشت عمر و جوانی به راه و زر و وبال
سلامتی و خوشی نیست درد و نکبت هست
شبی در آید و فردا خبر دهند به هم
کسان که دوش «جلالی» ز رنج و محنت رست
