هر که باشد بی هنر این جا مدالش می دهند
بی هنرتر را مدال و طاقه شالش می دهند
با هنر در چشمِ صاحب جاه خاری بیش نیست
در مجالس، جای در صَفِّ نِعالش می دهند
بی هنر نوشد شرابِ ناب از جام بلور
با هنر را زهر در ظرفِ سفالش می دهند
هر کسی دستش بِجُنبد، وام می گیرد ز بانک
ور نجنبد وعده های ماه و سالش می دهند
چشم پوشد افسر ار، زیبا زنی، رانَد خلاف
پیر اگر باشد مُنارِ عمّ و خالش می دهند
گر که شاکی بی کَس و کار است گویندش، خموش
وَر بُوَد وابسته، اِذنِ قیل و قالش می دهند
خَر چو سر را بُرد در افسار سیخونک کنند
وَرنه ، هِی مالِش به آرامی به یالش می دهند
حِکمَتی دارد به پیری مشت و مال زیر ناف!
قلب چون از کار افتد مُشت و مالش می دهند
با چنین اشعار بو داری «جلالی» را بگوی
کلّه پیچان حُکمِ قطعِ پر و بالش می دهند
یزد ۱۳۸۲/۳/۲۵
