
اگر ز آب، رطوبت جدا توانی کرد
ز کائنات مجزا خدا توانی کرد
به ذات خویش و خدا، پی نمی بری هرگز
اگر چه سیر کرات و سما توانی کرد
به بحر معرفتش با دو دست بسته ی عقل
چگونه جانب ساحل شنا توانی کرد
ببین ز کیست تو را عقل و قوه ی ادراک
که فکر این همه چون و چرا توانی کرد
بدان که جزء به کل پی نبرده است و تو نیز
تلاش بی ثمری منتها توانی کرد
مسلّم است توان گفت رهروی بوده ست
اگر معاینه ی نقش پا توانی کرد
تو را وظیفه همین است و بعد از آن تسلیم
« اگر وطن به مقام رضا توانی کرد »
ندای عارف روم و نوای صائب را
به گوش هوش «جلالی» کجا توانی کرد
یزد ۱۳۶۶/۴/۲۱
