عارف بشکسته پائی و سری
شد به درمانگاه شهری بستری
بستری شد تا رساندندش زِ رَه
در اطاقـی در کنـــار پنــجـره
خُفته بودآنجا یکی برگشته بخت
از کمر عاجز کنارش روی تخت
این کمر بشکسته با سوز و گداز
بی تحــرّک بود و خُفته، طاقباز
چشم او جز سقف جای دیگری
را نمی دید ایـن به بستر بستری
عاقبت شد طاق اندر زیر تاق
طاقـت ایـن طاقـباز انـدر اتـاق
هم اُتاقی را سلامی کرد و گفت
ای شده با من به درمانگاه جفت
برخلاف من تو اینجا قادری
از دریــچه دیـگران را بنـگری
دیدنی ها را اگر گوئی به من
وا رَهم از درد و رنـج و از مَحَـن
مردعارف درک معنا کرد و گفت
آنچـه بینم از تـو نتـوانم نهفـت
با تو من از کمّ و کیف ماجرا
باز خـواهم گفت، بینم هرچه را
تا درآیـد هم اتاقـش از ستوه
با بیانش کـاه را می کرد کـوه
شرح می داد از ایاب و از ذهاب
ز آبشار و نهـر و مـرغابی و آب
از درختان و ز باغ و از چمن
از ستیغ کوه و از دشت و دَمَن
این چنین می بود تا از فرطِ تَب
مرد عارف جان سپرد و بست لب
روز دیـگر مَـردِ بشکسته کمر
کـرد خواهـش از پرستارش اگــر
هست ممکن تخت او را یکسره
جا دهنــد انــدر کـنار پنـجره
این چنین کردند و آن بیمار زار
تا شــود آگاه از گشت و گـذار
بر دریچه دوخت چشم اما ندید
غیردیواری و شد چشمش سفید
آنچه اندر دیدِ این بیمار بود
در پـس ایـن پنجـره دیـوار بود
ساعتی دیگر بگفت او وصفِ حال
با پرستار و بکرد از او ســؤال
از کجا می دیده عارف هرچه را
روزها میــداد شــرح ماجــرا؟
داد پاســخ آن پرستار، فـکور
بود آن مرحــوم، مادرزاد کــور
***
ای (جلالی) درس گیر اَر عاقلی
از بصیــرِ عارفِ روشنــــدلی
***
یزد ـ ۱۳۸۸/۱۱/۱۵
