Menu

سرنوشت محتوم

سرنوشت-محتوم

سنگ تراشی عَذَب و نوجــوان

بی کس و بی یاور و بی خانمان

در بغل کوه و کَمَر بود جاش

با چکـش خویش به کارِ تـراش

داشت شب وروز پی کسب مال

مشغله تیشه زنــی، چند سـال

آخـرش از شدّتِ رنج و تعــب

لب به فغان آمد و جانش به لب

خسته و عاجز شده ازجور دهر

بُرد، رَه از کوه و کمر، سوی شهر

دید در آن شهر به یک رهگذار

خانـه یــک تاجـر سـرمایـه دار

خانه،نَه،یک باغ به سان بهشت

بَرشـده ازسنگ بنایش نه خشت

گفت هماندم به خداوند خویش

از سَــرِ ایمان و دل زار و ریــش

سنگ تراشم من و بی خانمان

حاصــل کارم شــده از دیـگران

کاش مرا نیز به شهــر و دیار

کـرده بُـدی تـاجـر سرمایـه دار

تا که میان همـگان سرفراز

گَشته و از کار شــوم بـی نیـاز

صاحب سرمایه و قدرت شوم

تاجـر و اعیان شده راحت شوم

گفت و شـد از قدرت پروردگار

تیـشه زنــی، تاجــرِ بـا اعتـبار

چندزمانی به گمانش که اوست

مقتـدر و اَمر به وَجـه نکوست

تا که یکی روز بدید او ز دور

حاکِــمِ آن شهر نمایـد عبــور

توده مردم همه از خاص و عام

نیــک گــذارند بـر او احتــرام

خواست که حاکم شود اندر دیار

از همــگان بـرتـر و بـا اقتــدار

این شد و یکروز که با عزّ و شأن

تکیه زنان بود به تخت روان

دیــد که از پرتوِ انــوار مِهــر

سوزشی افتاده ز نورش به چهر

گفت که خورشیدکه جان پروراست

از همگان زُبده تر و برتر است

کاش چـو خورشید بلنــد آشیان

بـود مـرا مــرتبه در آسـمان

این شد و ابری به هوا چیره شد

روز چو شب گشت و هوا تیره شد

بارِ دگــر سادهِ دل بی نــوا

خواست که چون ابر شود در هوا

ابـر شد و بادِ شدیدی وزید

ز آن اَثَـرِ باد بـه هر سـو خـزید

گشت پراکنــده ز زور زیـاد

خواست شود ابر، مُبدَّل به باد

باد شد آن ابر و به کوهی وزید

لیک در آن کوه تکانی ندید

گفت به خود نیست قویتر ز کوه

مقتدر و سخت تر و باشکوه

خواست دگر بار ز پروردگار

کــوه شود مقتــدر و با وقـار

کوه شد آن سنگتراش جوان

چند صباحی که گذشت از زمان

تَق تقِ بسیار و صدائی شنید

چشم فرو دوخته مردی بدید

سنگتراشی عَزَب و نوجوان

بی کس و بی یاور و بی خانمان

خویشتـنِ خویـش بیاورد یـاد

ز آنهمه تبدیل و بَدَل، تا به باد

گشت چنان اول و در کوه جاش

با چَکشِ خویش به حال تراش

***

یزد ـ ۱۳۸۸/۴/۷

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *