Menu

مهمان ناخوانده

مِهمان-ناخوانده

شنیدم داستانی در جوانی

برایت بازگویم تا بدانی

چنین می گفت یک یزدیِّ کاسب

که نزدِ تاجری بودم مُحاسب

بیفتاد از برایِ کسب و کارم

به شهر اصفهان روزی گذارم

مرامقصود و مقصد بود از این کار

که سازم نقد، وجهی از بِدِهکار

در آنجا گرچه او صاحب دکان بود

برای بنده مجهول المکان بود

بـه نـاچـار از رَهِ امیّــدواری

همی کردم سؤال از رهگذاری

یکی از رهگذاران بود اَحوَل

بگفت این کار بر من کن مَحَوَّل

در این شهر آشنای عام وخاصم

من این صاحب دکان را میشناسم

سپس گفتا به من آن رِندِ کلّاش

به هرجا می روم دنبال من باش

برفتم در پی او کوچه ای چند

که (مادی) بود فاضل آبِ پُرگَند

تمام راه حین گشت و گردش

مُرَتّب می نمود از بنده پرسش

که حال و روز و احوالِ تو چونست

دلت شاد است یاچون طَشت خونست

عیال و خانه و فرزند داری

و یا مانند من خواری و زاری

چه باشد نامِ کوی و برزنِ تو

چه باشد نام فرزند و زَنِ تو

من از او هر سؤالی را شِنُفتم

به صحّت هرچه لازم بود گفتم

که ناگـه در کنارِ چار راهی

بگفت این است آن دکّان که خواهی

چو دیدم در دکان مَردِ بدهکار

دلم شد شاد و شدُ از شوق سرشار

برون ناآمده از شکّ و از ریب

که دیدم هادی راهم شده غیب

تو گویی آب شد آن مرد پرحرف

چنان چون ماه تیر و دانه برف

خلاصه چون شدم فارغ من از کار

به سوی یزد برگشتم به ناچار

پس از چندی یکی زد حلقه بر دَر

بـدیـدم رهنما را بـارِ دیـگر

سلامی کرد و گفت آن اصفهانی

چطوری؟ ای رفیق، ای یار جانی

گَرَم بینی در این جا، ای برادر

ز اصـفـاهان روانـم سـوی بنــدَر

دریغم آمد ای سـرکار عـالی

روم بنـدر نپرسم از تـو حـالی

مَنَش هم پرسش بسیار کردم

(بفـرمائیـد را تکــرار کــردم)

پذیرفت او نُخُست از روی اکراه

ولیکن ماند چندین هفته و ماه

براین منوال ماهی چند بگذشت

چو این مهمان نبودش میل برگشت:

برای چـاره اندیشی به ناچار

من از همسایه جستـم چاره کـار

پس از اندیشـه بسیـار آن مرد

برای دفـع مهمان چـاره ای کرد

بگفتا کــوزه ای بگـذار در رَف

بـه بالای ســرِ مـردِ هَـشَلـهف

چو بنشیند زنم تیری من از بام

بر آن و این بُوَد اخطار و پیغام

ز ترس جانش آن بگسسته افسار

وضو باطل کند هم زرد شلوار

وگر پُرسد که این تیر از کجا بود

که آمد، شد بلند از کلّه ام دود

به او برگو بُوَد همسایه دشمن

بیندازد گهی تیری سوی من

خلاصه ما چنین کردیم و ترسید

سبب را از من آن ترسیده پرسید

بگفتم چند ماهی بیش و کمتر

به قصد کشتن و صید کبوتر

زدم تیری و بر مهمان او خورد

به پیش چشم او مهمان او مُرد

قسم خوردست اکنون آن ستمگر

که خواهد کُشت یک مهمانم آخر

بمحض اینکه او این حرف بشنید

دوچشم اَحوَلش در کاسه گردید

نفهمیدم چسان مِهمانِ لوچه

خــداحافـظ نگفته زد به کوچـه

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *