Menu

عاشق بی دستواره!

عاشق-بی-دستواره!

ای مرد خسته حرف بزن فکر چیستی

اینجا کنار پنجره بهر چه ایستی

گاهی سرِ تو سوی زمین گاه بر هواست

گاهی به چپ نگاه کنی گاه سوی راست

این گردن تو تالیِ پاندول ساعت است

مشکل گمان بَرَم که تو را در اطاعت است

در دیده تو بارقه بی قراری است

این ها همه علائم چشم انتظاری است

با من بگو اگر که تو دیوانه نیستی

چشم انتظار آمدن از راه کیستی

معشوقه تو ساکن این کوچه است یا

باشد یکی ز دخترکان گریز پا

گر کرده ای سلام و جوابت نداده است

این خصلت همیشگی جنس ماده است

گر قفل و بند نيست به پای تو یا پُلُمب

طِیّ ره وصال کن از جای خود بجنب

بیرون بیا بجویش و دنبال او بیفت

ناگشته طاق طاقت تو، می رسی به جفت

پند (جلالی) ار که بود نوش یا که نیش

بشنو، نِما چو حلقه به گوش دراز خویش

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *