به یــزدان اگـر باشـدت اعتـقاد
به قـــرآنش ار باشــدت اعتــماد
چو دَر ذِکر، ذکرست شرحی فصیح
کنی باور اعجاز مَسح مسیح
که با اذن و دستور آن ذاتِ فَرد
مسیحا یکی مُرده را زنده کرد
ولیـکن دگـر بـار ذات مبین
مسیحی دگر ساخت از ماء و طین
که شد ختم این اَمر و معجز بر او
از او یافـت ایـران زمیـن آبـرو
مسیـحا دَمی، کرد در سـال سـی
عَجم زنـده با گویـش فارسـی
زِ شهنامه اش زنده شد در دیار
نه یک تن که سالی هزاران هزار
کنون خفته آرام در خاک توس
مُدامنـد مـردم ورا خاکـبوس
شب و روز ایرانی از مرد و زن
ز صِدقند بر تُربتش بوسه زن
به چشم زن و مردِ ایران زمین
چنانچون مسیحاست این پاکدین
مسیح است فردوسی پاکزاد
(که رحمت بر آن تربت پاک باد)
یزد ۱۳۸۸/۲/۱۶
