بر سر سروی کلاغی کُنج باغ
این سخن می گفت با بچه کلاغ
تا مصون باشی ز شَرِّ هر بشر
هرچه بالاتر نشین در رهگذر
دیدی اَر جنس دوپایی گشت خم
این بدان قصد تو دارد بیش و کم
خَم شده تا سنگ برگیرد ز جا
تا در آرد با زَدن، از پا تُرا
در جوابش گفت فرزند کلاغ
من از این جِنسِ دو پا دارم فراغ
چون به مَحضِ اینکه او را بنگرم
طُرفة العینی ز جایم می پَرَم
شاید او در دست دارد آن زمان
سنگ از بهر زدن بر این و آن
در شگفت آمد کلاغ پیر و گفت
این عقیدت حال نتوانم نهفت:
هست هر فرزند در هر قوم و خویش
بی گمان باهوشتر از نَسلِ پیش
***
یزد ۱۳۸۹/۹/۴
