نوجــوانی کـه دیـده بیـست بُـهار
بـا پـدر بـود در قـطار سـوار
جلوی شیشه حین گفت و شِنُفت
این چنین با پدر سخن می گفت :
آه! بابا، چه جالـب است زمیـن!
گـر ندیـدی کنـون بیـا و ببیـن
آه! بابا، ببیــن صـلابـت کـوه
که چه پُرحشمت است و فرّ و شکوه
دشت و صحرا چه دلپذیـر بُـوَد
بـی هماننـد و بـی نظـیـر بُـوَد
ابـرها را نِگَــر چـه سان دَرهـم
رَفتـه و جـابه جـا شـود کم کم
رنگ آن ها بود سـیاه و سفـید
مـی تـوان خـوب حَجمشان را دیـد
از چه بابا، دَرخـت های جــوان
دَرِ پــیِ هـم روانه انـد و دوان!
اَلـغَــرض بـود در بدیهـیات
همـچو نـوباه ای بـه شـدّت مات
گفته و حَرفِ آن به حیرت غرق
با سَفیهـی نداشـت چنـدان فرق
آنطـرف تر از این دو تن یک مرد
اِیستـاده، نـگاهشان مـی کرد
چون از ایـن گونه گفتگــو اِکـراه
داشـت، سـوی پـدر نمـود نـگاه
کرد بر او سلام و گفت ای دوست
از چه این نوجوان صراحت گوست!
بهتر است این جوانِ خوش خو را
به طبیبـی نشـان دهیـد او را
تا بِـه تدریـج بِـه شـود حالَـش
مُنطَبـق گشـته گفـته با سالَش
داد پاســخ پـدر که یـک مدّت
بَهـرِ قـرنیّـه بـود در نـوبـت
لِلَّـه الحـمد شـد مُیـسر و بـا
یـک عمـل شـد دو چشـم او بـینا
حال امـروز بـعـد از ایـن اعجاز
تازه کرده ست چشـم خـود را باز
آنچـه می بیـند اولیـن بـار است
زیـن سبـب او ز شـوق سـرشار است
گفـت آن مَـرد، گر که من بودم
جــایِ او شـاد و نَعــره زن بودم
بانـگ شـادی مـن چو نعـره بوق
از گَلــو مـی رسیـد تـا عیّــوق
یزد ۸۹/۱۰/۱۲
