دَرهَم اگر نبود چو مویِ تو کار ما
مانند شب نبود سیه روزگار ما
چون روز، روشن است که زلف سیاه تو
بگرفته وام˚ رنگِ شب از روزِ تار ما
شرحِ سیاهروزیِ ما را ز مو بپرس
یعنی که شد چو مویِ تو لیل و نهار ما
دلگرم وعده های تو بودیم و حالیا
نومید و سرد شد، دل امیّدوار ما
دل بود همچو آینه روشن کنون شده ست
از آه ، تیره چهرهِ آئینه وارِ ما
می پرسم و سؤال من از بی قراری است
اینگونه بود وعده و قول و قرار ما ؟
تا کی میانِ جمع ببینم نشسته ای
اندر کنار غیر و نئی در کنار ما
کس دل نسوخت بهر (جلالی) و این دلم
سوزد برای سوزش شمع مزار ما
یزد ۱۳۸۶/۵/۲۵
