Menu

سیاه روزیِ دل

سیاه-روزیِ-دل

دَرهَم اگر نبود چو مویِ تو کار ما

مانند شب نبود سیه روزگار ما

 

چون روز، روشن است که زلف سیاه تو

بگرفته وام˚ رنگِ شب از روزِ تار ما

 

شرحِ سیاهروزیِ ما را ز مو بپرس

یعنی که شد چو مویِ تو لیل و نهار ما

 

دلگرم وعده های تو بودیم و حالیا

نومید و سرد شد، دل امیّدوار ما

 

دل بود همچو آینه روشن کنون شده ست

از آه ، تیره چهرهِ آئینه وارِ ما

 

می پرسم و سؤال من از بی قراری است

اینگونه بود وعده و قول و قرار ما ؟

 

تا کی میانِ جمع ببینم نشسته ای

اندر کنار غیر و نئی در کنار ما

 

کس دل نسوخت بهر (جلالی) و این دلم

سوزد برای سوزش شمع مزار ما

 

یزد ۱۳۸۶/۵/۲۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *