کنار رود کارون در گُذرگاهِ گِل آلودی
من این سو، دیگری آن سوی و بود اندر میان رودی
دو تنها گرچه نشناسند هم را جایِ آن دارد
که با هم دَردِ دل گویند گر دارند مقصودی
زِ بخت بد پُلی هم آن حوالی من نمی دیدم
تکان دست هم دیدم ندارد بیش از این سودی
کُنم تا باز با آن دخترِ تنها سَرِ صحبت
زدم فریاد و گفتم ای مرا از دور معبودی
گمانم خورد از سوی تو آوازی به گوش من!
نفهمیدم چه گفتی، بازگو کن با من اَر بودی
مَه و کمرنگیِ نور چراغ و پهنی کارون
بُود مانع که تا من بشنوم آن صوتِ داوودی
برای ارتباط بیشتر پیوسته می گفتم
رَساتر بازگو، گوشم بود سنگین چه فرمودی؟
شنیدم گفت از رفتار و گفتار تو فهمیدم
کرَی، کوری، نمی آید دگر از کُنده ات دودی
یزد ـ ۱۳۸۸/۵/۱۸
