Menu

سرسختی

سرسختی

دردیست دَر دُرونم و اِفشا نمی شود

این دردِ بی دواست، مداوا نمی شود

 

با هر سَبُکسری دَرِ دل وا نمیکنم

چون غمگسار نَبوَد و پیدا نمی شود

 

در دل نهاده ایم غم عشق و دلخوشیم

زیرا مدام معرکه بر پا نمی شود

 

عشق است عشق، مَرکَبِ دریا دلان ولی

هر جویبار، تالیِ دریا نمی شود

 

قادر به دلبری نَبُود هر سیاه چشم

هر داغدار لاله حَمرا نمی شود

 

در باغ و راغ بانگِ زغن می خورد به گوش

چون لَحن گرمِ بلبلِ گویا نمی شود

 

اِی آنکه دل بَری، سَر ما سرسری مگیر

این سر به دار بر سَرِ سودا نمی شود

 

سَرسخت تر ز شخصِ (جلالی) کسی ندید

هر پیش پا ندیده که بینا نمی شود

 

یزد ـ ۱۳۸۸/۵/۲۵

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *