Menu

محصور

محصور

از چار طرف بَسته، ره پیش و پَسَم نیست

لب تشنه ام امشب، دو سه پیمانه بَسَم نیست

 

با سر من اُفتاده روم میکده زیرا

پائی که توانم سوی میخانه رسم نیست

 

راهِ دگری جز رَه مستی نشناسم

مِی نوشم و آرامم و کاری به کَسَم نیست

 

لبریز نما ساغرم از باده پیاپی

ساقی و میندیش که راه نَفَسم نیست

 

چیز دگری غیر لب لعلِ بُـتی مست

در عالم هشیاری و مَستی هوسم نیست

 

در پایِ قدِ سرو گُلندام، گیاهم

اندیشه ز هم صحبتی خار و خَسَم نیست

 

جز باده و جز ساده (جلالی) من از این پس

در دل هوس و از همگان ملتمسم نیست

 

یزد ـ ۱۳۸۸/۸/۱۸

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *