Menu

سِحرِ چشم

دو جام نرگسش از باده سرشارست پنداری

سیه مَستی، به حالِ خواب و بیدارست پنداری

 

به پشتِ خیل مژگان نیست آسان دیدن چشمش

نگاه اندر نگاهش کارِ دشوارست پنداری

 

اگر حیرانِ آن چشم سیه نبود کَسی، باشد ـ

یقیناً کور دل، یا نقش دیوارست پنداری

 

بُوَد بالاتر از رنگ سیاهی مردُم چشمش

که زیر سرمه تار و تیره رخسارست پنداری

 

کلامی از زبانش حین دیدن نشنود گوشم

نگاهش با نگاهم گَرمِ گفتارست پنداری

 

در آن مو، موج و چین، چون لرزش زِلزال را ماند

شِکَن، پس لرزه های حین تکرارست پنداری

 

نشاید شانه را در زلف مشکینش فرو بردن

در آن دل های مردم بس گرفتارست پنداری

 

اگر تصویرِ من در چشم چون آئینه اش افتد

پرستاری کنارِ تختِ بیمارست پنداری

 

گُلِ من سرو بالایست و سر بر آسمان ساید

(جلالی) در زمین در پایِ او خارَست پنداری

 

یزد ـ ۱۳۸۸/۱۱/۱۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *