Menu

نتوان مُرد به سختی …

نتوان-مُرد-به-سختی-..

مَنم و دلی که خونست و روا بُود که او را

به درونِ دیده ریزم که نریزد آبرو را

 

منم و سیاه چشمی که نِشانَدم به روزی:

که بُوَد به رنگ چشمانش، چو دید دیده او را

 

منم و دو چشم بر راه مدام و تا ببیند

به وضوح، می دهد اَشک، ادامه شُست و شو را

 

به چمن دلم ندیده ست چنان هزار، یک گل

به هزار بار، یکبار چِنو به رنگ و رو را

 

نِگَرَم ز دورش اما چه شود که باز سازم

سَرِ حرف را به نزدیک و سلام و گفتگو را

 

بُوَد آرزویم این تا شنوم من از لَبانش

ز دِلم مگر به دُشنام بر آرد آرزو را

 

نتوان زِیَم به سختی به وطن، سؤالم اینست :

که نشان دهید از بهر خدا رَهِ نکو را :

 

به (جلالی) آنکه از حُبِّ وطن زید در اینجا

به فَرار برگزیند ز وطن کدام سو را ؟

 

یزد ـ ۱۳۸۹/۱/۱۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *