مَنم و دلی که خونست و روا بُود که او را
به درونِ دیده ریزم که نریزد آبرو را
منم و سیاه چشمی که نِشانَدم به روزی:
که بُوَد به رنگ چشمانش، چو دید دیده او را
منم و دو چشم بر راه مدام و تا ببیند
به وضوح، می دهد اَشک، ادامه شُست و شو را
به چمن دلم ندیده ست چنان هزار، یک گل
به هزار بار، یکبار چِنو به رنگ و رو را
نِگَرَم ز دورش اما چه شود که باز سازم
سَرِ حرف را به نزدیک و سلام و گفتگو را
بُوَد آرزویم این تا شنوم من از لَبانش
ز دِلم مگر به دُشنام بر آرد آرزو را
نتوان زِیَم به سختی به وطن، سؤالم اینست :
که نشان دهید از بهر خدا رَهِ نکو را :
به (جلالی) آنکه از حُبِّ وطن زید در اینجا
به فَرار برگزیند ز وطن کدام سو را ؟
یزد ـ ۱۳۸۹/۱/۱۸
