با قولِ بازگشتن، در عین نارضائی
رفت آنکه داشت در سر، اندیشه جدائی
رفت آنکه داشت در سر، فکر فرار و اکنون
با بال شوق یکراست پوید رَهِ رهایی
این قول رِجعَتِ او نیرنگ بود و می بود
سر پوش چشم گیری بر رنگ بی وفائی
رفت از کنارم آخر آن یار عنبرین موی
پُشت مرا دو تا کرد با گیسوی دو تائی
اهل خطا نباشد، اما بُوَد خطاکار
کو دیدهِ ندیده، از یار، بی خطائی
یک نکته ات بگویم بی دردِ بی تعصّب
بهتر بود بمیرد از درد بی دوائی
بی در کجائی ای دل، خود را رها کن از آن
بی بند و بار و پرسش از او که در کجایی
دست دعا (جلالی) سوی خدا بلند است
شاید که دست غیبی سازد گِره گشایی
یزد ـ ۱۳۸۹/۲/۱۳
