گردشِ گِردِ خود است فِرفِره سان کارِ من
پای چپ و راستم، شاخهِ پرگار من
مَردم چَشمم مدام بر در و بر ساعت است
عقربه بر دیده هاست نیش زن و خار من
تیره تر از تارِ موست روز من و ناگزیر
تار بود همدم و یار شبِ تارِ من
رفته و این رفتنش کرده دگرگون مرا
شد عوض از غیبتش راهم و رفتار من
در ره دیدار او بارِ من افتاده است
تا کِی و تا کی یکی، بار کند بارِ من
رفت سر اما نرفت شانه ما زیر بار
گشته سرافراز حال از سَرِ من دارِ من
پُشتِ سرِ خود نکرد هیچ (جلالی) نگاه
روی تو در پیش روست مَنظَرِ دیدار من
***
یزد ـ ۱۳۸۹/۴/۲۱
