اشک چشم و آه من چون جوی آب و آتشی
هر دو با هم می کَشَندَم سوی آب و آتشی
می نشیند زیر گلگون گونه، بر لعلِ مذاب
مردم چشمم، دمادم روی آب و آتشی
چشمه نوش است لب، زیر بناگوش گلی
یا لب جوئی گلی در کوی آب و آتشی
آب و رنگی مردمان دیده ام بینند و باز
خیره می مانند در پهلویِ آب و آتشی
تا کنون نادیده کس چون دیده ها و سینه ام
غرقِ اشک و آهی و دلجویِ آب و آتشی
اشک سازد غرق و آه سینه سوزاند مرا
اینچنین خو کرده ام با خویِ آب و آتشی
خوش (جلالی) وصف لب ها را و گلگون گونه را
کرده ای چون حالتِ نیکوی آب و آتشی
***
یزد ـ ۱۳۸۹/۸/۹
