مگر نموده دلِ من هوایِ صدها دل
که جا گرفته در آن زلف، لای صدها دل
دلم که بهر دلِ گُر گرفته ام سوزد
نشسته بر سر آتش برای صدها دل
عزیز من، دل صد عاشق ار کند آزاد
دلم به بند نشیند به جایِ صدها دل
به دستِ باد چو آن مویِ عنبرین اُفتد
در اهتزاز در آید لوای صدها دل
به زلف در تب و تاب است، و ای بر دل من
چو پیچ و تابِ دلی چند و وای صدها دل
به شانه گفت نسیم سحر کنون که شدی
به دل قریب، بده رونمای صدها دل
گره گُشایی دستان شانه باعث شد
که پا به سر نهد و سر به پایِ صدها دل
زِ زلفِ گوش کری داده ای به عرش رسد
به گوش خیلِ ملایک، نوای صدها دل
دلم در آن سر زلفش به شانه می گوید
هزار جان (جلالی) فدایِ صدها دل
***
یزد ـ ۱۳۸۹/۸/۲۳
