ای سنگدل که عهد مودّت گسسته ای
بالِ امیدِ مرغِ دلم را شکسته ای
دَرهَم کشیده روی چو ابروی و چشم را
مانند گوش بسته به عذری که خسته ای
باری بگو گناه من بی گناه چیست
کاین سان به روی من دَرِ امیّد بسته ای
کافر چنین عمل نپسندد به دشمنش
آخر تو از چه دینی و داری و دسته ای
گوید دلم که نرم شود گر که یک پیام
بَر او بَرَد ز سوی تو پیک خجسته ای
اما خرد علانیه گوید از او بِبُر
بیهوده پایِ وَعد و وَعیدش نشسته ای
منشین که این محبّت یکسویه مِحنَت است
برخیزی اَر (جلالی) از بند رَسته ای
***
یزد ـ ۱۳۸۹/۹/۱۰
