شعله های آذر اندر ماهِ آذر، در دلم
شد فروزان در مُحَرّم بار دیگر در دلم
آتشی، در سینه سازد مرغِ جانم را کباب
باز جان گیرد سمندر وار ز اخگر در دلم
می گدازَد شور عاشورا وجودم را مدام
می گذارد تا که یادش هر زمان سر در دلم
نصّ گفتار (حُسِینُن مِنّی) سلطان دین
نور پاشد چون چراغ شرع اَنوَر در دلم
یاد آن جانبازی و سر بازیِ سرباز دین
می کند بر پا مداماً شور محشر در دلم
خاطراتِ آن رشادت های هفتاد و دو تن
و آن شهادت ها، فرو سازند خنجر در دلم
اَلعَطَش هایِ شهیدان و قساوت های خصم
می فزاید نِفرَتِ آن قوم کافر در دلم
کشته های خفته در خوناب، چون اصحاب کهف
زنده باشند این گروهِ پاک پیکر، در دلم
نقش بر دیوار دل های هزاران اُمّت است
آنچه را شد زین فداکاران مُصَوَّر در دلم
گرچه سر در طوق لعنت تا ابد دارد یزید
کَشتی کینَش (جلالی) کرده لنگر در دلم
یزد ـ ۱۳۸۹/۹/۱۸
