به من دیروز دادی وعده دیدارِ فردایم
کجا رفتی؟ بیا امروز، من تنهایِ تنهایم
به من اصرار می کردی نیا اینقدر و می گفتی
من آیم بعد و می گفتم : به روی چشم من نایم
ندانستم که این نیرنگ باشد، حال دانستم
بریدی این چنین ای بی وفا از کوی خود پایم
چو میدانم ندارد شِکوه سودی، حالیا من هم
نخواهم کرد دیگر پافشاری در تمنّایم
ولی دارم سؤالی ازتو، خُلفِ وعده خود را
چه نامش می نهی ای قِبلهِ مقبولِ یکتایم
کنون دیوانه عشقِ توأم، ویلان و سرگردان
خَلایق را گُنَه نبود نمایند ار تماشایم
(جلالی) را نباشد اِدِّعایی در سرافرازی
سَرَم خم پای خُم باشد، خمارِ جامِ صَهبایم
***
یزد ـ ۱۳۸۹/۹/۳۰
