زاهدی سر در گم اندر وادی پندار بود
با چنین حالی، هلاکِ دیدن دادار بود
خالی از اندیشه بود اما هیاهوی حدیث
در سرش پیچان و پر چون پیچش دستار بود
راه خود گم کرده این نا اهلِ دور از معرفت
در گمانش اهل و از اندیشه برخوردار بود
گِردِ خود می گشت و دایم بود در جای نخست
کارِ او چون پیروی از گردش پرگار بود
طور دیگر فکر کردن کارِ هر دیندار نیست
خاصه آنکو تابعِ افکارِ ناهنجار بود
عارفان را گرچه باشد قُفل خاموشی به لب
قفل برگیرند گر اِمکانِ در گفتار بود
حالیا این قوم خاموشند زیرا بنگرند
دَور دورِ مرَدمِ لفّاظِ بدکردار بود
این زمان بینی (جلالی) هر که را افسر به سر
در حقیقت گردنِ او لایق افسار بود
یزد ـ ۱۳۸۹/۱۰/۳
