Menu

گلایه

گِلایه

من آن نیم که دل از مِهر دوست برگیرم

بَرَم ز یادش و دلداده ای دگر گیرم

 

هزار تیر ملامت گَرَم ز دوست رسد

به دل نگیرم و یکراست در جگر گیرم

 

ز تاب ابرویِ دَرهَم نمی شوم دَرهم

صلاح و مصلحتِ وقت در نظر گیرم

 

ز زرّ و سیم بر آنم که بَرکَنم دل را

کُنم نثار و به بَر ماهِ سیمبَر گیرم

 

برفت بی خبر از این دیار یارم و من

بر آن سرم که رَوَم تا از او خبر گیرم

 

به جدّ و جَهد و توان مُطمئنم آخر کار

توانمش به بَر و زیر بال و پَر گیرم

 

بس است، قصّه این غصّه باز گو کردن

چه حاجت است که این غصّه را ز سر گیرم

 

مُفصّل است (جلالی) حدیث فرقت یار

گلایه بس بود این شرح مختصر گیرم

 

یزد ـ ۱۳۸۹/۱۰/۲۱

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *