من آن نیم که دل از مِهر دوست برگیرم
بَرَم ز یادش و دلداده ای دگر گیرم
هزار تیر ملامت گَرَم ز دوست رسد
به دل نگیرم و یکراست در جگر گیرم
ز تاب ابرویِ دَرهَم نمی شوم دَرهم
صلاح و مصلحتِ وقت در نظر گیرم
ز زرّ و سیم بر آنم که بَرکَنم دل را
کُنم نثار و به بَر ماهِ سیمبَر گیرم
برفت بی خبر از این دیار یارم و من
بر آن سرم که رَوَم تا از او خبر گیرم
به جدّ و جَهد و توان مُطمئنم آخر کار
توانمش به بَر و زیر بال و پَر گیرم
بس است، قصّه این غصّه باز گو کردن
چه حاجت است که این غصّه را ز سر گیرم
مُفصّل است (جلالی) حدیث فرقت یار
گلایه بس بود این شرح مختصر گیرم
یزد ـ ۱۳۸۹/۱۰/۲۱
