گل ندارد آب و رنگ و بویِ تـو
نیست خندان، روی او چون روی تـو
مُشک هم با رنگ و بویِ دلکشش
نیست همچون عَنبرآسا، موی تـو
سروِ بُستان گرچه رعنایست، نیست
همچو قدّ و قامتِ دلجوی تـو
دستِ چون چوگان به سان چشم من
قاصرُ الطّرف است بر آن گوی تـو
مردم چشمم بود ای سرمه چشم
روسیاه از چشمِ چون آهوی تـو
کی شود روزی بیائی سوی من
یا من آیم یک زمانی سوی تـو
عاشقانت رفت و آمد می کنند
در هـوایِ دیـدنت در کـوی تـو
شِکـوه ها دارد (جلالی) ز آنکه نیست
راهِ پائـی بـاز، در مَشـکوی تـو
یزد ـ ۱۳۹۰/۱/۲۵
