Menu

درد تنهایی

درد-تنهایی

بِرَفته ای ز کنارم، به من بگو چه کنم؟

ز دست رفته قرارم به من بگو چه کنم؟

 

شبانه روز ندارم ز دوریت آرام

حزین و زار و نزارم به من بگو چه کنم

 

تو رفته ای و ندارم حواس و از کفِ من

بِرَفته دار و ندارم، به من بگو چکنم

 

ز دوریِ تو چه گویم؟ که حال و روز شده ست

سیاه چون شب تارم، به من بگو چه کنم

 

از آن دمی که شِکُفتی به باغ غیر ای گل

چو خار، خوارم و زارم، به من بگو چه کنم

 

برای پوزش اگر قَهرَت از قصورِ من است

چگونه معذرت آرم؟ به من بگو چه کنم

 

زِ پا فُتاده (جلالی) ز فرط تنهائی

بیا دَمی به کنارم به من بگو چه کنم

 

***

یزد ـ ۱۳۹۰/۲/۱۹

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *