بِرَفته ای ز کنارم، به من بگو چه کنم؟
ز دست رفته قرارم به من بگو چه کنم؟
شبانه روز ندارم ز دوریت آرام
حزین و زار و نزارم به من بگو چه کنم
تو رفته ای و ندارم حواس و از کفِ من
بِرَفته دار و ندارم، به من بگو چکنم
ز دوریِ تو چه گویم؟ که حال و روز شده ست
سیاه چون شب تارم، به من بگو چه کنم
از آن دمی که شِکُفتی به باغ غیر ای گل
چو خار، خوارم و زارم، به من بگو چه کنم
برای پوزش اگر قَهرَت از قصورِ من است
چگونه معذرت آرم؟ به من بگو چه کنم
زِ پا فُتاده (جلالی) ز فرط تنهائی
بیا دَمی به کنارم به من بگو چه کنم
***
یزد ـ ۱۳۹۰/۲/۱۹
