***
مرا نبود به دیدارِ اولِّ تو گمان
که بایدم به سرآید به دوری تو زمان
نگاه اولت ای دل نواز کُشت مرا
دگر نیاز نباشد ترا به تیر و کمان
دگر از آن خم ابروی و آن خدنگ نگاه
زنی برای چه تیری به روی پُشت خَمان
چو خواستی به دیارت سفر کنی، گفتم
بِرو بِرو به سلامت ولی زیاد ممان
نمی رسید به فِکرم دگر که همره تو
سفر کنند رقیبان و خیلِ ملتزمان
کنون به عکس تو دایم کنم نگاه ولی
سِرِشکِ دیده به دیدن نمی دهند اَمان
تو آن نئی که به دیدار اولّین بودی
منم (جلالی) عاشق، همان که بود، همان
***
یزد ـ ۱۳۹۰/۳/۱۵
