بگرفته خوش خیالت، به دو چشم راهِ خوابی
که چرا چو می دهم نامه ، نمی دهی جوابی
دَرِ آشنائیِ ما ز چه بسته شد، ندانم
که چگونه بایدم کرد دوباره فتحِ بابی
چه جمال بود و منظر، که بِبُرد هوشم از سر
دگر این چنین ندیدم، به کمال، رنگ و آبی
کسی ار ندیده زلف تو سِزَد کند شماتت
که چرا دلم در آن است اسیر پیچ و تابی
بِنَهم دو دیده بر هم، مگرت به خواب بینم
به غروب، ماهِ من، تا نپریده آفتابی
به نبودن تو و مِی، شب و روز دُرد نوشم
چو تو کاش بود گیرا، به بَرَم شراب نابی
به کجا کشیده کارم ز وِجاهتِ وجیهی
که هلاک شد (جلالی) به پی آمَدِ سرابی
***
یزد ـ ۱۳۹۰/۳/۲۲
