دلم برای دل بی قرار می سوزد
برای دیده در انتظار، می سوزد
درون سینه نگیرد دلم ز درد آرام
میان آتش غم، یک قرار می سوزد
شبی، نگاه نگارَش دو دیده روشن کرد
کنون چو شمع به شب های تار می سوزد
چه بر سر دِلم آورده یک نفوذ نگاه
که گُر گِرفته و از این شرار می سوزد
گِرِفته ماهِ دل، اما شرار عشق بُتی
به بین چه کرده که خورشید وار می سوزد
نِشسته بر سر آتش دلم سمندر وار
ز نور نایره دارد زِ نار، می سوزد
زِ فرطِ درد فراق و ز رنج تنهائی
چو شمع بر سَرِ سنگِ مزار می سوزد
به یک نگاه (جلالی) تو را دلِ خاموش
گرفته آتش و بی اختیار می سوزد
یزد ـ ۱۳۹۰/۴/۲۵
