می ریخت تا بِدیدمش از روی او عَرَق
از آبشار بینِ دو ابروی او عرق
او نوعروس بود و در اندوه خویش غرق
می ریخت اشک و ناصیه بر رویِ او عرق
چون سِرکَه رویِ خویش تُرُش کرده بود و بود
جاری ز روی و چهره اَخموی او عرق
سَر برده خال هندوی او زیر آب چشم
و ز سر گذشته بود ز هندویِ او عرق
از حرص و خشم و دغدغه می زد نَفَس نَفَس
جاری ز پشت بود و ز پهلویِ او عرق
چشمم به درزِ چاک گریبانش اوفتاد
دیدم که کرده است دو لیموی او عرق
بوی گلاب بود پراکنده گِردِ ما
می داد دست باد ز بَس بویِ او عرق
لب باز کرد و گفت که از بدبیاری است
ریزد اگر ز چهره و گیسوی او عرق
معتاد بود شویش و بی چاره، کرده بود
از فرطِ خشمِ شوهر بد خویِ او عرق
آن بِه که مُرده شوی زِداید به شست و شوی
باری (جلالی) از بَدَنِ شویِ او عرق
***
یزد ـ ۱۳۹۰/۵/۲۹
