Menu

تلخکامی

تلخکامی

می ریخت تا بِدیدمش از روی او عَرَق

از آبشار بینِ دو ابروی او عرق

 

او نوعروس بود و در اندوه خویش غرق

می ریخت اشک و ناصیه بر رویِ او عرق

 

چون سِرکَه رویِ خویش تُرُش کرده بود و بود

جاری ز روی و چهره اَخموی او عرق

 

سَر برده خال هندوی او زیر آب چشم

و ز سر گذشته بود ز هندویِ او عرق

 

از حرص و خشم و دغدغه می زد نَفَس نَفَس

جاری ز پشت بود و ز پهلویِ او عرق

 

چشمم به درزِ چاک گریبانش اوفتاد

دیدم که کرده است دو لیموی او عرق

 

بوی گلاب بود پراکنده گِردِ ما

می داد دست باد ز بَس بویِ او عرق

 

لب باز کرد و گفت که از بدبیاری است

ریزد اگر ز چهره و گیسوی او عرق

 

معتاد بود شویش و بی چاره، کرده بود

از فرطِ خشمِ شوهر بد خویِ او عرق

 

آن بِه که مُرده شوی زِداید به شست و شوی

باری (جلالی) از بَدَنِ شویِ او عرق

 

***

یزد ـ ۱۳۹۰/۵/۲۹

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *