Menu

محبوب مهاجر

محبوب-مهاجر

مَرو ز شهر خود ای جانِ من، مرو به خدا

به حال و روز من اندیشه کن به حال خود آ

 

مباش منکرِ حُبِّ وطن، بیا و مکن

برای هم وطنانت زیاد ناز و ادا

 

بیا که ناز تو هر دم، کشم به سان نفس

بیا که جان کنم از شوق در رَهِ تو فدا

 

مباش اینهمه سهل الحصول و پا به رکاب

مشو به کام کسان چون هُلوی هسته جدا

 

مکن که زلف بلندت اگر کنی کوتاه

نمی کند دل سرگشته راه را پیدا

 

گشای لب که به بندد دهان خود بلبل

بخوان ترانه که افتد ز شور و بانگ و نوا

 

گدای کوی تو شاهی کند به شهر خیال

چرا که بوده زمانی به بَرزَنِ تو گدا

 

دو دست بر دَرِ گوشِ کَرانِ مصلحتی ست

خموش باش (جلالی) که نشنوند صدا

 

یزد ـ ۱۳۹۰/۶/۸

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *