دزدِ دل و دینی ست که دل دار و دلیر است
از حالِ دلِ زارِ من آگاه و خبیر است
زیبا و زبان باز و رشید است و به پایش
شمشاد سر اَفکنده، سَرِ سرو به زیر است
گفتم که مَنَت عاشق دیرینه ام، او گفت
دیر آمده ای، نِفرَتم از عاشق پیر است
ناچار به تعجیل به میخانه شدم زود
تا آنکه نگویند که برَگرد که دیر است
حالی دو سه سالیست مرا پیر خرابات
با ساقیِ میخانه مُشارست و مشیر است
یکروز به من ساقی گلچهره چنین گفت:
موشی که به میخانه کند خانه، چو شیر است:
بگذار سخن، قافیه تنگ است (جلالی)
بگذر ز سر هر چه امیر است و وزیر است
***
یزد ـ ۱۳۹۰/۷/۸
