چو می رفتی، به من گفتی که باز آیم، بگو پس کِی
دَر آر از شکِّ این امروز و فردایم، بگو پس کِی
رسیده جانم از شکّ و یقین وعده های تو
به لب جانا، حقیقت را کن اِفشایم، بگو پس کِی
گر آئی بنگری ای سرو بالای سهی پیکر
به پایت چون گیاهِ باغ سَر سایم، بگو پس کِی
سَرِ راه تو از بس رفتم و از بس که برگشتم
که تا بیرون بیائی، خسته شد پایم، بگو پس کِی
کنار کوچه از بس ایستادم تا تو را بینم
عَلَف شد سبز زیر پایم و جایم، بگو پس کِی
خیالِ لذّت وَصل تو در ذهنم نمی گنجد
کِی آئی تا که اَندر وَهم گنجایم، بگو پَس کِی
چرا یکدم مرا فیضی ز دیدارت نمی بخشی
ببخشا، تا قصورت را ببخشایم، بگو پس کِی
(جلالی) را نباشد حالیا اَحوال چندانی
زِ حالم پرس و جو کن تا که حال آیم، بگو پس کِی
یزد ـ ۱۳۹۰/۷/۱۰
