به مناسبت گرد هم آیی در منزل آقای آرامش در حضور آقایان احمد گلچین معانی و علی باقرزاده و آقایان روح بخش پدر و پسر و آقای بشارت در یزد در تاریخ ۱۳۶۱/۲/۲۱ و در همان شب این مثنوی سروده شد.
دعوتی (آرامش) از روی صفا
از (جلالی) کرد و (گلچین) و (بقا)
شامگاهی در بهاری جانفزای
ما برفتیم اندر آن دولت سرای
بود (آرامش) در آن در الامان
با اخ الزّوج و پدر زن میزبان
این دو تن هستند ارباب هنر
(روح بخش) پیر استاد و پسر
آن به ضرت تار اگر مشهور بود
این یکی استاد در سنتور بود
تک درخت پیر صحرای هنر
لله الحمد این زمان داده ثمر
نیز مهمانی دگر هم چند تن
بود و می گفتیم هر نوعی سخن
حضرت گلچین چراغ انجمن
گلبنی پر گل به باغ انجمن
اوست گلبن ما همه گلچین او
اوست عطر و جمله عطرآگین او
راست گویم اوستادی بی نظیر
همچو او نادیده چشم این حقیر
جای بگرفته (بقا) چون بلبلی
در کنار دست گلچین چون گلی
این بقا دریای پر جذر و مد است
یزدی الاصل و مقیم مشهد است
آن که او امروز نزد ما بود
افتخار شهر یزد ما بود
الغرض بزمی در آن شب داشتیم
توشه ای از هر دری انباشتیم
جملگی را حال و شوق و شور بود
مایه ی این خوش دلی سنتور بود
گوش ما بر بانگ ساز روح بخش
بانگ ساز دل نواز روح بخش
چشم ما بر دست آهنگ آفرین
آفرین بر روح بخش ای آفرین
بعد چندی دوش حالی کرده ایم
عقده ها از سینه خالی کرده ایم
از جلالی هست این شرح کلام
من طفیلی بودم آن جا والسّلام
