مگسی روی شاخ گاو نری
جای خوش کرد در سر گذری
بعد چندی که خستگی در کرد
عزم پرواز جای دیگر کرد
گاه رفتن به قصد گفت و شنفت
سر بنا گوش گاو برد و بگفت
من ز بر بودم و تو بودی زیر
عذر سنگینی مرا بپذیر
گاو گفت ای به خویشتن مغرور
خواه میباش و خواه گم کن گور
نه تو را نشستنت دیدم
نه ز وزن تو هیچ فهمیدم
مرغکی بر فراز کوه نشست
به گمانش که پشت کوه شکست
خودپرستان که پشت بر زینند
همه را زیردست می بینند
یزد ۱۳۶۴/۱۰/۲۶
