Menu

وَقعَت بَعو ضَـةٌ عَلی قَرنِ ثَور

مگسی روی شاخ گاو نری

جای خوش کرد در سر گذری

بعد چندی که خستگی در کرد

عزم پرواز جای دیگر کرد

گاه رفتن به قصد گفت و شنفت

سر بنا گوش گاو برد و بگفت

من ز بر بودم و تو بودی زیر

عذر سنگینی مرا بپذیر

گاو گفت ای به خویشتن مغرور

خواه میباش و خواه گم کن گور

نه تو را نشستنت دیدم

نه ز وزن تو هیچ فهمیدم

مرغکی بر فراز کوه نشست

به گمانش که پشت کوه شکست

خودپرستان که پشت بر زینند

همه را زیردست می بینند

یزد ۱۳۶۴/۱۰/۲۶

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *