ساربانی به روزگار قدیم
بود و اکنون شده ست عظم رمیم
شتری داشت بهر بردن بار
قانع و بس نجیب و خوش رفتار
خرکی نیز بهر مرکب خویش
داشت امّا خمود و سر در پیش
روزی از روزها ز ضعف شدید
شترش زیر بار در غلطید
پای رهوار نازکش بشکست
بر زمین خورد و شست از جان دست
ساربان چون بدید آن حیوان
بر لبش آمد از مصیبت جان
سخنی بیخ گوش اشتر گفت
سخنی گفت و پاسخی بشنفت
گفت ای یار با وفای قدیم
ای مرا روز و شب معین و ندیم
ای زمن دیده رنج و زحمت شاق
طاقتت زیر بار من شده طاق
بار سنگین کشیده بر گرده
چوب دستی زدست من خورده
من اگر ظلم کرده ام کم و بیش
تو ببخش از بزرگواری خویش
هر بدی کرده ام ببخش مرا
چشم پوشی کن و بحل فرما
گفت شتر که ای به خود مغرور
ای ز انصاف و معدلت بس دور
ظلم هایی که شد بر اعضایم
همه را بر تو من ببخشایم
لیک یک کار ناروا کردی
که روان مرا بس آزردی
آن عمل این که در تمام سفر
در بیابان و کوه و دشت و کمر
بستی افسار من به پشت خری
پیش پا بین و پست خود نگری
در قیام و قعود و عزم و درنگ
خرکی لنگ بود و پیشاهنگ
چون مرا پست و بی اثر کردی
روح و جان مرا بیازردی
رتبتم را به جا نیاوردی
حرمتم را به پیش خر بردی
چه خوردم علیق و کاه تو را
من نمی بخشم این گناه تو را
ما چو آن اشتریم و خر به جلو
ساربان صاحب است و جان به گرو
۱۳۶۲/۱۱/۱
