می کنم آغاز به نام خدا
لب به سخن باز به نام خدا
مدح نبی گویم و وصف ولی
عالم و علامه معلم علی
در پی آن وصف معلم کنم
مدح فزاینده ی عالِم کنم
دوره ی تحصیل و از آن روزگار
خاطره ای دارم از آموزگار (۱)
آن که به جان جان مرا پرورید
پرده ی جهل از بر چشمم درید
قفل زبانم به سخن باز کرد
در سخنم نظم نو آغاز کرد
چون که خبر داشت ز آب و گِلم
تخم ادب کاشت به باغ دلم
شعر و سخن آن چه که دارم از اوست
محور منظوم کلامم از اوست
پس به سخن یادی از او می کنم
در پس او ذکر نکو می کنم
هر بشری تا که ز مادر بزاد
مادرش از شیره ی جان شیر داد
داد که تا جسم ورا پرورد
پرورد آن کودک و لذت برد
هم پدرش در قبل کار خویش
قافله ی عائله را برد پیش
پیش نه اما به سرانجام کار
چون نتوانست در این گیرودار
دانشش آموزد و علم و کمال
تربیتی در خور احوال و حال
لاجرم او را به دبستان نهاد
گلبن پرورده به بستان نهاد
مدرسه ی عالی و دارالعلوم
در پی آن رفت در این مرز و بوم
تا که معلم شودش باغبان
پروردش با همه تاب و توان
تا ادب آموزد و عاقل شود
لُب سخن: آدم کامل شود
پس پدر و مادر اگر اولند
جسم بنی نوع بشر پرورند
آن که دهد پرورش روح و جان
آنکه دمد روح عدالت در آن
بی شک و تردید در این روزگار
هست یکی آن هم آموزگار
حرمت او بیشتر از باب و مام
ذات ذوالعزّت و الاحترام
ای که تو را داعیه ی دانش است
از توام ای دوست یکی خواهش است
لحظه ای اندیشه کن ای رادمرد
بین که تو را عالم ارزنده کرد؟
حرمت بخشنده ی این نان قرض
فرض بود بر تو بسی فرض فرض
پس به تلافی تو هم ای نیک نام
علم خود آموز به ابناء عام
اجرت تعلیم ز روی کرم
هست حدیثی به تو یاد آورم
علّمنی حرفاً در هر مقام
سیّرنی عبداً ختم کلام
یزد جمعه ۱۳۶۴/۱/۲۳
(۱)منظور مرحوم حسین آموزگار معلم و مربی فقید این گوینده است.
