فغان که رفت و ندانم کجاست خانه او
چه کس نِشسته به جایَم در آشیانه او
گناه دیده و دل بود آن زمان که شدم
به یک نگاه، گرفتار دام و دانه او
ز ساده لوحی و خوش باوری شدم یکروز
اسیـر حُـقّـه و تـرفنـدِ زیـرکانه او
چه گویمت که چه دیدم ز موی و روی و ریا
ز قَدِّ سرو و زنخدان و چال چانه او :
ز دست شانه که بعد از گره گشائی ها
نهاده پا به سَرِ زلفِ رویِ شانهِ او
ز حالِ زارِ من اکنون ندارد او خبری
چو من، ز روز خوش و حالتِ شبانه او
به کنجِ خانه (جلالی) نشسته ام زیرا
زِ بَر ، برفت و ندانم کجاست خانهِ او
***
یزد ـ ۱۳۹۰/۸/۲
