گذشت و رفت جوانی و شرّ و شور بس است
به نام عشق، ز راه هوس عبور بس است
به دخترانِ دَم بخت، باوراندن عشق
به یُمنِ کردن صد حُقَّه جفت و جور بس است
به چشم عقل نکردن نظر، ولی از جهل
نِگه به کار جهان با دو چشم کور بس است
من و نگاه به محبوب با حجاب و دگر
نظر به پیکرِ مفتونِ لخت و عور بس است
بس است صرفِ شرابِ هوس به باقی عمر
که مستیَش به یقین تا به پای گور بس است
هر آنچه بود در افکار ما ز حور و قصور
برای ساختنِ قصر و وصل حور بس است
از آنچه رفت (جلالی) بِبَر ز خاطر خویش
کتاب کهنه ایّام را مرور بس است
***
یزد ـ سه شنبه۱۳۹۰/۸/۱۰
