Menu

بَس است

گذشت و رفت جوانی و شرّ و شور بس است

به نام عشق، ز راه هوس عبور بس است

 

به دخترانِ دَم بخت، باوراندن عشق

به یُمنِ کردن صد حُقَّه جفت و جور بس است

 

به چشم عقل نکردن نظر، ولی از جهل

نِگه به کار جهان با دو چشم کور بس است

 

من و نگاه به محبوب با حجاب و دگر

نظر به پیکرِ مفتونِ لخت و عور بس است

 

بس است صرفِ شرابِ هوس به باقی عمر

که مستیَش به یقین تا به پای گور بس است

 

هر آنچه بود در افکار ما ز حور و قصور

برای ساختنِ قصر و وصل حور بس است

 

از آنچه رفت (جلالی) بِبَر ز خاطر خویش

کتاب کهنه ایّام را مرور بس است

 

***

یزد ـ سه شنبه۱۳۹۰/۸/۱۰

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *