ای به صد شوق تماشاگر من
دیده را دوخته بر پیکر من
محو خال و خط و نقاشی ها
مات نقاشی در کاشی ها
چشم تو خیره به بالای من است
محو ویرانی حالای من است
متحیر که چه سان دست زمان
زیر گل نقش مرا کرده نهان
گچ بری های مرا کرده خراب
نقش دیوار مرا نقش بر آب
شده سر در گم و در حیرت غرق
کز چه بشکافته این سانم فرق
معجر از فرق من افتاده کنار
لانه ی مورم و کاشانه ی مار
گوش کن تا به تو گویم این راز
که بود قصه ی این غصه دراز
بی مبالاتی صاحب خانه
بار غم بود مرا بر شانه
که از این دار فنا رخت ببرد
زیر این طاق شبی خفت و بمرد
وارثانش نگرفتند قرار
همه رفتند از این شهر و دیار
من و تنهایی و باد و باران
شده ام لانه ی موران – ماران
بگذرد گر دو سه سال دگری
کس نبیند دگر از من اثری
حیف باشد که من، این خانه ی ناب
شوم از گردش ایام خراب
یزد ۱۳۶۳/۹/۴
