گوهری، گوشواره ی گوشی
بود در گوش زلف بر دوشی
عاشق پاک باز آن طناز
شد موفق شبی به راز و نیاز
در شب وصل همچو گوهر و گوش
یار را دست برد در آغوش
لب او کار وصل یاران کرد
روی آن ماه بوسه باران کرد
موضع بوسه تا به دوش رسید
از بناگوش تا به گوش رسید
گوش را آن چنان ز شوق مکید
کز سر گوشوار لعل چکید
لب عاشق به گوش گوهر گفت
از چه گشتی به گوش یارم جفت
از چه از خود تو را جدا نکند
از سر گوش خویش وا نکند
گفت آن گوشوار گوشنواز
با لب عاشق سخن پرداز
خواهی ار دانی از چه ای دل بند
شد نصیب من این مقام بلند
لب فرو بند و گوش بر من دار
بشنو این گفته های گوهر وار
من که یک ذره ی خاک ناچیزم
عزم کردم ز خاک برخیزم
نه مرا بال بود و نه پایی
پا به گل بود و دشت مأوایی
دل ابر بهار بر من سوخت
در دل از برق آتشی افروخت
ناله ای رعد وار کرد سحاب
به زمین ریخت اشک و شد سیلاب
من به همراه سیل بی پایان
شدم از دشت سوی بحر روان
چون تحرک گرفت جای سکون
من به دریا رسیدم از هامون
بعد یک چند سیر و گشت و گذار
صدفی خفته یافتم به کنار
لب او گاه باز و گاه بهم
آب می برد در درون شکم
عزم کردم که در وی آویزم
از سر آب نیز برخیزم
لاجرم چون صدف گشود دهان
شدم اندر درون آن پنهان
خویش ناخوانده میهمان دیدم
میزبان خفته بود و خوابیدم
این چنین می گذشت روزم و شب
صدف از من بدی به رنج و تعب
لیک من را نه دست و پای گریز
نه صدف را توان جنگ و ستیز
عاقبت میزبان عاقل من
دفع من کرد و حل مشکل من
تا کند دفع شر من از سر
دور من را گرفت ز آهک بر
ز آهک خالصی که در تن داشت
ذره ذره به گرد من می کاشت
رشد کردم شدم یکی گوهر
صد برابر ز اصل خود برتر
بی سبب نیست گفته اند از پیش
گر که خواهی شوی به رتبت بیش
«هم نشین تو از تو به باید
تا تو را عقل و دین بیفزاید»
وز پس مرگ میزبان شریف
دست من را گرفت دست ظریف
دست پاکیزه ی هنرمندی
خدمتی کرد بهر من چندی
تا مرا گوشوار عالی کرد
هدیه ی نور چشم والی کرد
حالیا این چنین که می بینی
خفته ام بر بلند بالینی
صدف گوش ماه سیمایی
جای من گشته و عجب جایی
**
از تو عزم و اراده و حرکت
از خداوند عزت و برکت
(۱)به استقبال از شعر استاد وحید دستگردی با مطلع
به گوش مهوشی خورشید پاره
شنیدم لؤلؤای شد گوشواره
سروده شده
یزد ۱۳۶۲/۱/۱۲
