Menu

واحد حیات

واحد-حیات

زنده ای چند در اعضاء تنند

هر یکی یک تن و در جمع (من) اند

 

امر بر من ز چه رو مشتبه است

(من) همانند که اندر بدنند

 

هر یکی بر سر کاری و تمام

ضامن ضابطه ی خویشتنند

 

همگی متحد اندر هر حال

تار و پودند که در یک رسن اند

 

من نیم آن که سخن می گوید

عده ای طوطی شکّر شکن اند

 

رشد اندام و بلوغ از من نیست

جمع در حال محوّل شدنند

 

مستعد ماده تا هست زیند

همگی عامل این فوت و فن اند

 

من به ناحق متولی شده ام

به گروهی که به وجه حسن اند

 

مرگ من نیست که مرگ اعضاست

پیکری چند درون کفن اند

 

رمز تکوین نتوانند گشود

بُردگانی که پی باختنند

 

جز چون تابع کل است لذا

در جواب ارنی لا ولن اند

 

هر چه بینی همه از جانب اوست

هستی و نیستی ام هر دو نکوست

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *