ای در افـکار خود فرو رفته
وز تکلـُّم، ز گفتــگو رفته
گشته سائیده زیر پای زمان
همچنان فرش رنگ و رو رفته
سایـش و دَرزِ فرش عمرت اگر
دَر ، ز اصـلاح و از رفـو رفته
در پِی مرغ ورپـریده مبـاش
که نـدانـی کـدام سـو رفته
کــوزه آب مانـده را دریـاب
رفته گـر آب ها ز جو، رفته
دیــده واگیـر از تمـاشـایِ :
گُلِ گلـدانِ رنگ و رو رفته
گوی عمر تو گـرچه رفته مگوی
خورده چوگان به گوی و گو رفته
حالی آن گو به کوی فرزندت
رفتـه نیـکو اگر ز کـو رفته
شد (جلالی) به دام وعظ اسیر
یادش از خویش و خُلق و خو رفته
واعـظ غیـر مُتَعـِظ گشـته
بس که در فکـر خـود فرو رفته
***
یزد ـ ۱۳۹۰/۸/۲۱
