شب فرا می رسد اندر پی روز
می کشد بر در و دیوار دلم
زنگ غم پرده ی تاریک و سیاه
شود اهریمن ظلمت پیروز
می شود یک سره سربار دلم
هر کجا درد و غمی باشد و آه
رنج و دردم دهد این غم که هنوز
بهر دلگرمی بیمار دلم
او نکرده ست یکی سرد نگاه
**
شب فراز آید و غم باز آید
پا نهد یک سره در خانه ی دل
میهمانی، شده صاحب خانه
کاش آن همسر طناز آید
کند از لطف مرا عفو و بحل
باز گردد به سر کاشانه
کاش باز آید و با ناز آید
زندگانی شده بر من مشکل
هر شبی گوشه ی یک میخانه
**
چند ماه هست که سرگردانم
می کشم درد جدایی و فراق
راستی جنگ چه تعبیری داشت؟
گر کسی آید و پرسد دانم
چه بگویم: خود او خواست طلاق
یحتمل چون شکم سیری داشت
چه جوابی بدهم حیرانم
پرسشی را که بود چون شلاق
این میان طفل چه تقصیری داشت؟
کار بد کردم و دیگر نکنم
لغزشی بود و نمی کردم کاش
زندگی بر دگری زهرآگین
کار بد کردم و دیگر نکنم
این که این گونه سخن گویم فاش
حکم عقلست و جوانمردی و دین
کار بد کردم و دیگر نکنم
پیروی از ره و رسم اوباش
عهد و سوگند به قرآن مبین
**
این غرور است نه مردانگیست
در وجود من و من می دانم
که نه مردیست ستم بر همسر
کبر و بدبینی و خودکامگی است
در وجود من و من می دانم
که زند بر دل همسر نشتر
این نه عقلست که دیوانگیست
در وجود من و من می دانم
داوری چیست؟ خود من داور
**
ای مسلمان بکش این پنبه ز گوش
مصطفی ختم رسل می گوید:
مرد و زن نزد خدا یکسانند
دست بردار از این جوش و خروش
عقل کل رهبر کل می گوید:
مرد و زن نزد خدا یکسانند
گل باغ خرد و دانش و هوش
گوید این را و چه گل می گوید:
مرد و زن نزد خدا یکسانند
**
