Menu

ستم بر همسر

ستم-بر-همسر

شب فرا می رسد اندر پی روز

می کشد بر در و دیوار دلم

 

زنگ غم پرده ی تاریک و سیاه

 

شود اهریمن ظلمت پیروز

می شود یک سره سربار دلم

 

هر کجا درد و غمی باشد و آه

 

رنج و دردم دهد این غم که هنوز

بهر دلگرمی بیمار دلم

 

او نکرده ست یکی سرد نگاه

 

**

 

شب فراز آید و غم باز آید

پا نهد یک سره در خانه ی دل

 

میهمانی، شده صاحب خانه

 

کاش آن همسر طناز آید

کند از لطف مرا عفو و بحل

 

باز گردد به سر کاشانه

 

کاش باز آید و با ناز آید

زندگانی شده بر من مشکل

 

هر شبی گوشه ی یک میخانه

 

**

 

چند ماه هست که سرگردانم

می کشم درد جدایی و فراق

 

راستی جنگ چه تعبیری داشت؟

 

گر کسی آید و پرسد دانم

چه بگویم: خود او خواست طلاق

 

یحتمل چون شکم سیری داشت

 

چه جوابی بدهم حیرانم

پرسشی را که بود چون شلاق

 

این میان طفل چه تقصیری داشت؟

 

کار بد کردم و دیگر نکنم

لغزشی بود و نمی کردم کاش

 

زندگی بر دگری زهرآگین

 

کار بد کردم و دیگر نکنم

این که این گونه سخن گویم فاش

 

حکم عقلست و جوانمردی و دین

 

کار بد کردم و دیگر نکنم

پیروی از ره و رسم اوباش

 

عهد و سوگند به قرآن مبین

 

**

 

این غرور است نه مردانگیست

در وجود من و من می دانم

 

که نه مردیست ستم بر همسر

 

کبر و بدبینی و خودکامگی است

در وجود من و من می دانم

 

که زند بر دل همسر نشتر

 

این نه عقلست که دیوانگیست

در وجود من و من می دانم

 

داوری چیست؟ خود من داور

 

**

 

ای مسلمان بکش این پنبه ز گوش

مصطفی ختم رسل می گوید:

 

مرد و زن نزد خدا یکسانند

 

دست بردار از این جوش و خروش

عقل کل رهبر کل می گوید:

 

مرد و زن نزد خدا یکسانند

 

گل باغ خرد و دانش و هوش

گوید این را و چه گل می گوید:

 

مرد و زن نزد خدا یکسانند

**

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *